دسته بندی: 

Nina Geometrieva در‌باره‌ی نوعی روش‌شناسی صحبت می‌کند که از طریق آن می‌توانید کاری کنید تا مردم فکر کنند طرح‌های شما بی‌نظیر هستند-احتمالا به علت این که چنین کیفیتی دارند.

من نشستم، موسیقی پخش کردم، نور چراغ‌ها را کم کردم و لپ‌تاپم را باز کردم. کارهای زیادی بود که باید انجام می‌دادم. در تلاش برای الهام گرفتن، شروع به ترسیم چند خط از یک گوشه‌ی نمایش‌گر به سمت دیگر کردم و به این ترتیب شکلی از یک ستاره‌ی دنباله‌دار در نظرم شکل گرفت. مغزم به کار افتاد"اگر آن‌ها را به یکدیگر متصل و چند سیاره نیز اضافه کنم چه می‌شود؟". چند ساعت بعد من به محبوب‌ترین طرح خود دست پیدا کردم. هنوز هم به سختی به یاد می‌آورم که این موضوع چطور اتفاق افتاد اما پس از کاویدن مغزم، الگوریتم درونی‌ام برای خلق یک Illustration را کشف کردم-نه فقط برای این یکی بلکه برای همه‌ی آن‌هایی که تا آن زمان خلق کرده بودم. جالب است، من انتظار داشتم موضوع پیچیده‌تر از این باشد...

استیل Illustration

قبل از این که کار برروی یک Illustration را شروع کنم مطمئن می‌شوم که هدف آن و حوزه‌ای که قرار است زندگی خود را برروی آن آغاز کند درک کرده‌ام. آیا آن یک in-app، یا وب سایت یا یک کاغذ دیواری است؟ آیا متنی روی آن وجود خواهد داشت و آیا قرار است در یک محیطی شلوغ قرار داده شود؟ آیا قرار است نشانه‌ای از یک اَکشن باشد یا فقط آن‌جا است تا دیگران را به خودش جلب نماید؟ اگر Illustration قرار است به یک ایده‌ی روشن متکی باشد یا سمبلی از یک شی یا یک اَکشن خاص باشد، درنتیجه به دنبال یک اجرای ساده خواهم رفت که همه‌ی توجه آن بر بخش مهم آن قرار گیرد. هرچند اگر بخواهم یک Illustration با پس‌زمینه "صامت" ایجاد کنم، یک روش مبتنی بر الگو و قالب ار انتخاب می‌کنم یا مطمئن می‌شوم که هیچ عنصری که توجه را به خودش جلب کند وجود ندارد تا بدین ترتیب احتمال تفسیر غیرواقعی و بیش از حد توسط مردم را به حداقل برسانم. برای Illustrationهای in-app، من تلاش می‌کنم همه چیز را ساده و مرتب حفظ کنم تا توجه را به عملکرد جلب نمایم.

قواعد زیبایی‌شناسی

مغز من همه‌ی این قواعد عجیب را دوست دارد. آن‌ها مثل چالش‌های مضحکی هستند که نمی‌توانم از آن‌ها بگذرم: اگر فقط با استفاده از دایره‌ها یک انسان ترسیم کنم چه می‌شود؟ اگر تنها با استفاده از یک رنگ غروب خورشید را ترسیم کنم چه می‌شود؟ قواعد ژئومتریک، پیشرفت منطقی، قرینه‌سازی. یک نکته‌ی بسیار جذاب در استفاده از قواعد ریاضی سفت و سخت در هنر وجود دارد. این مثل جادوی مهندسی معکوس است؛ عنصر جادویی را با هنر یکپارچه می‌کند و بنابراین تقریبا دانش نهفته در پُشت آن را آشکار می‌سازد.

Illustration پیچیده: پالت رنگی ساده

آن‌گونه که معلوم است، وقتی موضوع انتخاب رنگ به میان می‌آید مغز من اندکی تنبل می‌شود بنابراین دو نوع کلی پالت رنگ وجود دارد که می‌توان انتخاب‌شان کرد: یکی برای Illustrationهای پیچیده و دیگری برای Illustrationهای ساده. Illustrationهای پیچیده، با اشیاء / اَشکال متعدد و جزئیات بسیار زیاد از سطح granularity بالایی برخوردار هستند. این‌ها معمولا بنا بر ماهیت خود مثل قالب‌ها و الگوها هستند و نقطه‌ی تمرکز واضح و روشنی ندارند. مغز من تصمیم گرفته است که این نوع از Illustrationها به خوبی با پالت‌های رنگی تک‌رنگ یا قیاس‌پذیر کار می‌کنند. همه‌ی ماجرا‌ به توازن بصری ختم می‌شود؛ اگر اَشکال دیوانه‌وار باشند رنگ‌ها نیز باید مطلوب باشند. یک استثناء جایی است که من قصد می‌کنم برروی یک شی مشخص تاکید کنم که در غیر این صورت نمی‌توانست دُرُست دیده شود. با استفاده از یک رنگ با کنتراست بسیار بالا می‌توان به این هدف دست پیدا کرد، در عین این که هر چیز دیگری تک رنگ و ساده باقی می‌ماند. توازن بصری عالی جایی بین overstimulation (رنگ‌های تند، اَشکال پیچیده، جزئیات بسیار زیاد، و هر چیز دیگری که توی صورت شما فریاد می‌زند) و understimulation (نوع بدی از مینیمالیسم، خسته‌کننده، بدون این که چیز جدیدی برای جلب توجه وجود داشته باشد) قرار می‌گیرد.

پالت‌های تک رنگ

یک پالت  تک رنگ از tints یا سیاه‌های یک رنگ به وجود می‌آید. Tints زمانی رخ می‌دهد که یک رنگ به شکلی پیشرونده با سفید ترکیب می‌شود؛ سایه‌ها هم زمانی رخ می‌دهند که با سیاه ترکیب شود. مشکلی که من همیشه با پالت‌های تک رنگ داشته‌ایم این است که tints و سایه‌ها به شکلی دائمی زنده بودن خود را از دست می‌دهند و این به واسطه‌ی طبیعت و ماهیت ترکیب یک رنگ با سیاه یا سفید که اشباع شدگی هر دوی آن‌ها صفر درصد است رخ می‌دهد. به منظور پرهیز از این رنگ مردگی تدریجی، من از یک حقه ساده استفاده می‌کنم: علاوه بر اضافه کردن سیاه یا سفید، hue را نیز اندکی تغییر می‌دهم. این اساسا یک پالت ظریف و ساده به جای یک پالت تک رنگ ایجاد می‌کند. به عنوان مثال اگر بخواهم tints تک رنگ ایجاد کنم، hue را به سمت نارنجی سوق می‌دهم. اگر بخواهم سایه‌های تک رنگ قرمز ایجاد کنم hue را به سمت magenta به عنوان میزان تیرگی آن انتقال می‌دهم.اگر قصد داشته باشم به tints روشن‌تر آبی دست پیدا نمایم به سمت cyan و اگر بخواهم به سایه‌های تیره‌ی آبی برسم آن را در جهت مخالف و به سمت ارغوانی حرکت می‌دهم. این منجر به پالتی می‌شود که هنوز هم تا حدی مونوکرومیک و تک رنگ اما بسیار زنده‌تر است. از زمانی که به این کشف نائل شده‌ام هیچ‌گاه دوباره یک پالت مونوکرومیک واقعی ایجاد نکرده‌ام.

Illustration ساده: پالت رنگ پیچیده

Illustrationهایی با پیچیدگی کم‌تر معمولا نقطه تمرکز و سلسله مراتب مشخصی دارند. این اَشکال سرراست‌تر هستند بنابراین گزینه‌های رنگ می‌تواند گسترده‌تر باشد. تا زمانی که یک پالت چشمگیر و برانگیزاننده باشد من به رنگ‌هایی با کنتراست بالا از هر نوع فکر می‌کنم- تکمیلی،سه تایی، چهار تایی. در بین Illustrationهای ساده و پیچیده یک کهکشان کامل قرار دارد. اما مغز من نمی‌تواند به کل این طیف فکر کند بلکه ترجیح می‌دهم هر Illustration را با عنوان پیچیده یا ساده لیبل بزنم. پالت‌هایی با رنگ‌های کنتراست بالا به سادگی انتخاب رنگ‌های متضاد برروی یک چرخ رنگ نیستند. چرخ رنگ (یا colour wheel که در برنامه‌های طراحی و ترسیم طیف رنگ‌های قابل انتخاب را برروی یک دایره نمایش می‌دهد) نقطه‌ی شروعی عالی محسوب می‌شود اما به هیچ وجه پایان این فرآیند نیست. به عنوان مثال من توجه شما را به چند نکته جلب می‌کنم: میزان روشنایی (تابندگی یا luminance) و این که رنگ‌های accent چگونه با رنگ‌های پیش‌فرض کار می‌کنند.

Perceived Luminance

اگر هر دو رنگ، perceived luminance مشابهی داشته باشند درنتیجه تمایز مرز بین آن دو برای مغز دشوار می‌شود و بدین ترتیب نگاه کردن به تصویر حسی ناخوشایند ایجاد می‌کند. تنها در صورتی که قرار نباشد رنگ‌ها هرگز یکدیگر را لمس کنند اطمینان یافتن از این که آن‌ها perceived luminance مشابهی ندارند ارزشش را دارد. و اگر کنجکاو هستید که چرا من از واژه‌ی perceived (به معنای درک شده) استفاده می‌کنم نگاهی به افکت Helmholtz-Kohlrausch بیندازید که نشان می‌دهد رنگ‌هایی با Luminance (تابندگی) مشابه می‌توانند به گونه‌ای درک شوند که گویا مقایر متفاوتی دارند. به عنوان مثال از آن جایی که نارنجی در مقایسه با آبی perceived luminance بالاتری دارد، افزایش بیش‌تر اختلاف بین دو رنگ با استفاده از یک نارنجی روشن‌تر و یک آبی تیره‌تر ساده است.

رنگ‌هایAccent در مقابل رنگ‌های پیش‌فرض

اگر میزان استفاده از هر رنگ به شکل وسیعی متفاوت باشد، من مقادیر رنگ را بر همین اساس تنظیم می‌کنم. آغاز شجاعانه با رنگ‌های accent و کار با رنگ‌های پیش‌فرض روش عملی من است. در مثال نارنجی-آبی بالا، من از رنگ آبی به عنوان رنگ آرام‌کننده برای پُر کردن نواحی بزرگ‌تر، پس‌زمینه‌ها و عناصر بزرگ و نارنجی تند برای دکمه‌ها، آیکون‌ها و سایر عناصر کوچک استفاده کرده‌ام. از منظر طراحی و ترسیم، من از hues آبی به عنوان مبنا و دوباره، نارنجی به عنوان accent بهره گرفتم- شاید برای تاکید بر جزئیات جذاب و جالب توجه یا یک عنصر مهم.

بررسی توازن بصری

با دنبال کردن راهنمایی‌های بالا به هر illustrationی که دست پیدا کردید مطمئن شوید یک گام به عقب برمی‌گردید و از منطقی بودن همه چیز اطمینان حاصل می‌کنید. در Illustration و طراحی و ترسیم، استثناهای زیادی بر قواعد وجود دارد که لیست کردن آن‌ها برای من امکان‌پذیر نیست و نمی توانم بگویم برای تولد یافتن یک طراحی عالی باید دقیقا چه کاری انجام دهید. همیشه چیزهایی که جذاب و جالب به نظر می‌رسند امتحان کنید و زمانی که چیزی توجه شما را به خودش جلب کرد مطمئن شوید آن را درک می‌کنید تا بتوانید خلاقیت خود را ارتقا دهید.

 

افزودن دیدگاه جدید